(اتاق آبی(وبلاگ طرفداران سهراب سپهری
...هنوز در سفرم
هشتم دی ماه هر سال یادآورد تولد بزرگبانوی شعر پارسی فروغ فرخزاد است که با "تولدی دیگر"ش زندگی دوباره ای به شعر ما هدیه داد، نامش جاودانه پر فروغ باد... نگاه کن که غم درون دیده ام بسم الله الرحمن الرحيم محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هايش بوي خون است محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم مي کند حنجربه حنجر دل من فداي دو دست اباالفضل به قربان چشمان مست اباالفضل ربود از همه ساقيان گوي سبقت به چوگان دل ناز شست اباالفضل غم ِ زهرا مرا سوز درون داد دم ِ حيدر به من شور جنون داد حسين آمد به زخم دل نمک ريخت مرا با شور عاشورا در آميخت مرا سوداي زينب در به در کرد نصيبم جرعه اي خون جگر کرد ز فرط تشنگي بي تاب گشتم عطش ديدم ز خجلت آب گشتم چه ها گويم ز مَشک تيرخورده ز دست ساقي شمشير خورده به خاک افتاد مشک از دست ساقي دو عالم پر شد از بوي اقاقي مشامم پر شد از داغ شهيدان که مي گردم بيابان در بيابان برای دانلود صدا و فیلم های به جا مانده از سهراب روی لینک زیر کلیک کنید. سهراب سپهری مولانای عصر فولاد من قطاری دیدم روشنایی می برد من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت من قطاری دیدم که سیاست می برد (و چه خالی می رفت ) من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد و هواپیمایی که درآن اوج هزاران پایی خاک از شیشه ی آن پیدا بود صدای آب می اید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟ چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی این دکلمه خسرو شكيبايي رو خیلی دوست داشتم روحش شاد و یادش گرامی باد... خبرگزاري فارس: مدير سينما تك موزه هنرهاي معاصر گفت: برخلاف آنچه منتشر شده، هفته فيلم سهراب سپهري بعد از ايام سوگواري ماه محرم و احتمالا در اواسط دي ماه برپا ميشود و در همايش ادبي اين هفته سهراب، تنها يك فيلم (و من مسافرم) نمايش داده خواهد شد. عليرضا حسيني مدير سينما تك موزه هنرهاي معاصر در گفت و گو با خبرنگار سينمايي فارس زمان دقيقي براي برپايي هفته فيلم سهراب سپهري مشخص نكرد و گفت: تعدادي از فيلمهايي كه نامشان عنوان شده و حدود شش فيلم هستند مانند خانه دوست كجاست، نار و ني و ... كه درباره سهراب سپهري شاعر بزرگ معاصر كشورمان ساخته شده است و ما از ساخت آن ها مطلع بوديم اما تعدادي از فيلمها هستند كه به ما معرفي شدند و دوستان به ما درباره ساخته شدن آنها اطلاع دادند كه تعدادشان هم كم نيست، به همين دليل و با توجه به نزديك شدن به ايام محرم تصميم گرفتيم هفته فيلم را بعد از مراسم سوگواري اباعبدالله الحسين قرار دهيم تا فرصت بيشتري هم براي انتخاب فيلمها و ارايه مناسب آنها به مخاطب داشته باشيم. سهراب شاعري است که خوانندگان شعر او کم نيستند. او دوست دارد خواننده شعرش مثل او باشد. همه چيز را دوست داشته باشد و براي خوردن سيبي خود را به زحمت نيندازد و زندگي را سيبي مي داند که بايد آن را گاز زد و خورد. آن گونه که از او گفته اند و در عکسهايش کم و بيش معلوم است او آدمي خجالتي بوده است. انساني خجالتي و البته عارف مسلک. پرويز کلانتري که روزگاري با سهراب هم دانشکده اي بوده است درباره او مي گويد: يادم هست آقاي گلزاري، يکي از بر و بچه هاي دانشکده، يک دوربين هميشه دستش بود و عادت داشت مدام از بچه ها عکس بگيرد. من عکسي دارم در کنار «سهراب». در اين عکس کاملاً پيداست که سپهري خجالتي از تجاوز دوربين سخت ناراحت است. سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد. البته خودش می گوید:" مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می شنیده است...". سهراب یک هوادار فوتبال هم بوده است و حرف های او چه بسا امروز بیشتر به درد فوتبال و بازیکنان ما بخورد. سهراب آن روزها که در تهران بوده - البته کاشانی بودنش را کتمان نمی کرده که هیچ، به آن افتخار هم می کرده است- برای تماشای دیدارهای فوتبال به ورزشگاه امجدیه می رفته اما گویا دل دریایی اش با ساختار ورزش وقت، جور نبوده است. او در نهایت برای اولین و آخرین بار برای "کیهان ورزشی"، مجله پرخواننده آن روزگاران نامه ای می نویسد که خواندن دوباره آن برای بازیکن فوتبال، مربی، مدیر، گزارشگر، مفسر، داور، هوادار و... الزامی است. آن را از نظر می گذرانیم: هفته نامه محترم کیهان ورزشی به مجله شما علاقمندم، تنها نشریه فارسی است که می خوانم، به اندازه کافی با کتابها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم. آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است، چون کارم چیزی دیگر است، حاشیه نروم، حرفهایی دارم، از حرفها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام: 1- کلمه فوتبالیست را از کجا آورده اید؟ در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل "فیلمساز"، در اینجا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم. شما "فوتبالیست" را از فرنگی ها گرفتید و یا با ابتکار خود ساخته اید؟ برای ما ساخته اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری؟ همین طور واژه "گلر" را؟ 2- آیا بهتر نیست پاره ای را با حروف لاتین هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ کنند. اما "Everton" را چطور؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده اند. 3- نویسندگان شما گاه می نویسند "سنتر فوروارد" و گاهی "سانتر فوروارد". یک بار "بریان کید" و بار دیگر "بارایان کید". آیا تلفظ کلمه ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست؟ 4- صبح شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده اند، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید؟ در این مقاله مقاله می خواهم نشان بدهم که در عرفان سهراب سپهری دو اصل وجود دارد ابتدا طبیعت بدوی که مظهر نور است و دیگری تمدن صنعتی که مظهر صنعت است . در آغاز,آدمی در دامان طبیعت بدوی زندگی می کرده و با آن یکی بوده است.سپس از نیستان نورانی ,جدا گردیده ودر قفس تمدن صنعتی اسر شده است اکنون وظیفه ادمی رها شدن از قفس تمدن و تجدد و بازگشت به سوی ان موطن اصلی است تا بار دیگر با طیبعت بدوی یکی شود فرنگ ، 2 بهمن 36 1957 نلی ، سلام از مدرسه برگشته ام. امروز در کارگاه با بر و بچه ها بودیم... من آدم فراموش شده ای هستم. این جا در این خاک رنگارنگ ، هیچ چیز مرا نمی فریبد. این را از پیش می دانستم . پریشب نزدیک نیمه شب با ناصر در کوچه ها و خیابان ها پرسه می زدیم، برف می آمد. شاخه ها سیاه و سفید شده بود. روی برف ها راه می رفتیم. اما نلی حتی درخت ها برای من پیکری ناآشنا دارند. می خواهم فریاد بزنم. هیچ کس به حرف من نزدیک نیست. باید برگردم به همان طرف دنیا. به زودی برمی گردم. این جا به درد من نمی خورد. اروپا برای " بعضی ها " جای مناسبی است. نه ، نلی فکر نکن درد غربت مرا در میان گرفته ، نه ، این درد ،درد حقیقت است. باز هم بیراهه رفتم . دارم حرف های بزرگ می زنم. خنده آور است. نلی ، بهار نزدیک می شود. بوی گل های اقاقیا در راه است. خودت را برای دشت ها آماده کن. کاش می شد سر به صحرا بگذاریم، یاد این ترانه افتادم: در این صحرا مرا گرما گرفته غم عالم مرا تنها گرفته صدای پیانو به گوش می خورد. در یکی از اتاق های نزدیک ،یک نفر پیانو می زند. هرشب صدای پیانوی او را می شنوم. یاد صدای قورباغه های خانه ی مهری می افتم. اسماعیل خوب در چه حال است؟ شفای همه چیز تمام ( استاد سابق)؟ ... نه ، نلی ، من باید برگردم تا همه ی شما را ببینم. از بچه های دیگر ، از پوران و دکتر بیوک و منوچهر ، از سیار ، از ... من باید برگردم. اسفندیار به من گفت زندگی من بیهوده می گذرد... به شفا بگو مهتاب این جا " وحشتناک" نیست و همین اسباب نگرانی است.. صدای پیانو از راهرو به گوش می رسد. من این نامه را در روشنایی شمع می نویسم. برای چند روز سیم های این منزل را قطع کرده اند. در این روشنایی نمی توان نقاشی کرد. چند روز پیش نمایشگاهی از فِرسک ها ی ماقبل تاریخ که در افریقا کشف کرده اند ، دیدم. دیدنی بود. اما دیدن نمایشگاه چه فایده دارد. باید زندگی را مشاهده کرد. آدم های این جا با ما فرق دارند. من با این اوضاع سازشی ندارم. یاد قالیچه ی حضرت سلیمان افتادم. اگر این قالیچه را داشتم ، روی آن می نشستم و در یک چشم به هم زدن خودم را به آسمان پر ستاره ی خودمان می رساندم. نلی، این جا ستاره زیاد نیست. شب هایی که هوا صاف است ، مشتی ستاره به چشم می خورد. نه ، من باید برگردم. زندگی من بدون ستاره و بوی اقاقیا چیزی کم دارد. راستی " او" اکنون در کجای دنیاست. هیچ کس نمی داند که من او را چگونه یافته ام . من کجا هستم؟ در این پاریس بزرگ و افسون بار و غم انگیز. کنار این اتاق زیر شیروانی در روشنایی یک شمع نشسته ام . کتاب شعرهای " بلیک" شاعر و نقاش انگلیسی روبروی من روی میز باز مانده ، در میلتون می خوانیم: گلوی نازک او با شور الهام در جدال است. گریه ام می گیرد. می دانی ،گفتگو از پرنده ای است که صدایش را در دشت مواج گندم رها می کند. چنان از شور خواندن لبریز است که گلوی تنگ او تاب فوران صدا را ندارد. هر وقت یاد این شعر می افتم ، گریه ام می گیرد. مثل این که تاریکی صدای پیانو را فراموش کرد. من خودم به یاد می آورم. دارم با او حرف می زنم. تو در آن طرف دنیا هستی. من هم به زودی به همان طرف دنیا برمی گردم. سهراب سپهری منبع:وبلاگ سهراب قشنگ برخي از متفكران غربي به اين نتيجه رسيدند در عصري كه كشتن فرديت ها نوعي ارزش تلقي مي شود، بازگشت به گذشته يا مذهب وعرفان تنها دريچه نجات بخش انسان معاصر است . ماكس هوركهايمر يكي از اعضاي بلند پايه مكتب فرانكفورت آلمان معتقد بود كه درعصري كه سخن از حذف فرديت ها ست بايد به ارزش فرديت ايمان داشته باشيم . او خود را با چيزي كه آن را " گرايش به سمت جهاني عقلاني شده، خودكار و كاملاً اداره شده" مي ناميد در تعارض مي ديد. عقيده داشت درعصري كه تمايل به حذف استقلال فرد وجود دارد جز تمايلات مذهبي، هيچ اميدي براي آزادي ولو محدود وجود ندارد. نویسنده:یه دوست امروز میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم خیلی قشنگه پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش من یکمشو خوندم
نگاهي به سپهري» كتابي است در نقد و تحليل اشعار سهراب و نيز ارائه گزينه هايي از مجموعه هاي شعر او. اين كتاب با يك گفتار از نويسنده شروع مي شود و شامل سيزده فصل است. در اين دفتر كوشش شده است تا بيشتر به اشارات به اصطلاحات عرفان ايراني و هنري پرداخته شود تا بحثهاي صرفاً فني در باب لغت و بيان و بديع و ... . در حقيقت اين كتاب نگاهي به برخي از جنبه هاي شعر سپهري است. شایدم دیروز چون به قول خودش:... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... ته باغ ما ، یك سر طویله بود . روی سر طویله یك اطاق بود ، آبی بود. تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود. ماهيان مي گفتند: (( هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم كرده تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد. *** به درك راه نبرديم به اكسيژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت. *** تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.)) *** باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم. ***** سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام . شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت 12 . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده ایم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم . بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود . میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت . با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم . و خانه بزرگ بود باغ بود . و همه جور درخت داشت ... . برای یاد گرفتن ، وسعت خوبی بود . زمین را بیل می زدیم . هرس می کردیم . در این خانه پدر ها و عمو ها خشت می زدند . بنایی می کردند . به ریخته گری و لحیم کاری می پرداختند . چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند . تار می ساختند . به کفاشی دست میزدند . در عکاسی ذوق خود می آزمودند . قاب منبت درست می کردند . نجاری و خراطی یش می گرفتند . کلاه می دوختند . با صدف دکمه و گوشواره می ساختند .
کوچک بودم که پدرم بیمار شد . و تا پایان زندگی بیمار ماند . پدرم تلگرافچی بود . در طراحی دست داشت . خوش خط بود . تار می نواخت . او مرا به نقاشی عادت داد . الفبای تگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیز ها می توان یاد گرفت .
ادامه مطلب

آفتاب می شود
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
زندگینامه ی فروغ فرخزاد در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
سال 1324
مهرماه سال 1327
سال 1331
مرداد سال 1335
بهمن سال 1337
سهراب در منزل بهمن محصص - مهرماه سال 1347
مادر سهراب - مراسم بزرگداشت سهراب سپهري سال 1367
ادامه مطلب

آفتابی
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریههای دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

![]()
وي ادامه داد: در تلاش هستيم تا هفته فيلم را در دي ماه برگزار كنيم تا كارهاي بيشتري را بتوانيم در معرض نمايش علاقمندان در سينما تك قرار دهيم. ![]()
همزمان با همايش ادبي سهراب سپهري و افتتاح نمايشگاه آثار نقاشي در موزه هنرهاي معاصر تهران، برنامه نمايش سينماتك روز سه شنبه اين هفته (10 آذر) ساعت 19 به فيلم مستند «و من مسافرم» به كارگرداني لقمان خالدي و تهيهكنندگي سعيد رشتيان اختصاص خواهد يافت. ![]()
درست سر ساعت 12 مهر ماه 1307 همان وقتي بود که بچه ها در مدرسه ها بودند و شايد در راه بازگشت ازمدرسه، کشاورزان سر زمين ها، کارمندان در اداره ها، سربازها در سربازخانه ها و هر کسي به کاري مشغول و سهراب به دنيا آمد، آن هم در خانواده اي اهل ذوق. پدرش اسد ا... بود. اسد ا... سپهري کارمند اداره پست و تلگراف و تلفن و اهل ذوق و من نمي دانم آن روز، لحظه تولد پسرش کجا بود اما حتماً خوشحال بود. همه از به دنيا آمدن بچه ها خوشحال مي شوند. بچه ها زندگي را امتداد مي بخشند و سهراب آمد تا هم زندگي را ادامه اي تازه باشد و هم شعر بگويد و نقاشي بکشد و ما از خواندن سطر سطر شعرهايش احساس خوبي پيدا کنيم. خودش در جايي درباره پدرش گفته بود: «در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد...». و بعد اين گزارش درباره پدر به بخشي از شعر سهراب تبديل مي شود:
پدرم نقاشي مي کرد
تار هم مي ساخت
پدرم تار هم مي زد
خط خوبي هم داشت
انگاري که فاجعه بزرگي رخ داده که از او عکس مي گيرند . در هر صورت هيچ وقت به ياد ندارم شعرش را خودش خوانده باشد. اما همه ما به عمق و وسعت سواد او آگاه بوديم. در کتابخانه دانشکده مشتري پر و پا قرص نشريه (عصر جديد) نشريه روشنفکرانه اي که آن زمان «سارتر» منتشر مي کرد، بود و ديگر اينکه در آن زمان رسم بر اين بود بچه ها از خودشان گرامافوني داشتند و صفحه هاي موسيقي در آتليه ضمن کار پخش مي شد. من خوب به ياد دارم موسيقي مورد علاقه سهراب، اثري بود بر روي استپ هاي آسياي ميانه اثر «برودين».
ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
بنیش هم شهریان افسوس
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
من به خانه بازگشنم مادر پرسید
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
میوه های بی نهایت را کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
گفتم از میدان بخر یک انار خوب
امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت
به چه شد آخر خورک ظهر
ظهر از ایینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت
بايد امشب چمداني را
كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم .
كه درختان حماسي پيداست .
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هايم كو ؟" 
ادامه مطلب
نويسنده: بابك صحرانورد
ادامه مطلب
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
یک لودر کوچک ، دو کارگر زحمت کش، چند بیل خاک، چند عدد لگد و ...
و در نهایت، سنگ قبری سیاه رنگ و دراز و تقریبا بدقواره جایگزین سنگ قبر ساده و قدیمی ولی صمیمی سهراب شد .
با این سنگ نوشته :
خانه ابدی شاعر آب و آئینه "
طلوع زندگی 1307 هجری شمسی
غروب زندگی 1359 هجری شمسی
کاشان بلوار نماز برادران ...."
غروب زندگی ؟ برای سهراب ؟
اعلام شماره موبایل موسسه حکاکی سنگ قبر (یا بهتر است بگویم آگهی تبلیغاتی) روی آرامگاه سهراب سپهری ؟
انتظار این تغییر و تحول را واقعا نداشتم.
همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن اتفاق افتاد. چیزی حدود نیم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهری، همان سنگ سفید و ساده، زیر چند بیل خاک و سنگ قبر سیاه جدید مدفون شد.
تنها بودم و این تغییر ناگهانی، تماما" فکر و حواسم را بهم ریخته بود. فقط فرصت تهیه یک دوربین یک بار مصرف دست داد و تهیه عکسهایی که حالا اینجا هستند .
و قبل از آن...
یک شیشه گلاب که قرار بود سنگ قبر سهراب را بشوید، اجبارا" خاک ریخته شده بر روی سنگ را شست. حالا حداقل میدانم که خاک ریخته شده بر روی آرامگاه سهراب، بوی گلاب میدهد.
از شخصی که به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاک پاشیدن کارگران و صحیح راه رفتن و لگد کردن آرامگاه سهراب بود، سوال کردم آیا خانواده سپهری از این اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شاید، نمیدونم.
پرسیدم این سنگ را چه کسی انتخاب کرده، این کار به درخواست چه کسی انجام میشه ؟
جواب : این رو مسئول امامزاده داره انجام میده. به خاطر اینکه آقای سپهری ارادت خاصی به امامزاده داشتند ما هم براشون این کار رو انجام دادیم.
در تمام مدتی که این اتفاقات می افتاد، به جز من و چند نفری که مشغول خاک بازی و بیل زدن بودند، و یکی دو نفری که از روی کنجکاوی ناظر بر بیل زدن قبر سهراب بودند، کسی در آن اطراف نبود.
نه مراسمی بود، نه حضور بستگان و نزدیکان و نه سخنرانی و نه بزرگداشتی برای شعر و ادب پارسی.
فقط گرد و خاک بود و سنگی سیاه و زمخت و بد شکل.
اینجا چه خبر بود ؟!








عنوان کتاب
نگاهي به سپهري
نويسنده
شميسا ، سيروس
مترجم
گرد آورنده
مقدمه نويس
ناشر
انتشارات مرواريد
سال نشر
1370
محل نشر
تهران
تعداد صفحات
نوبت چاپ
دوم
ادامه مطلب

اسمش اطاق آبی بود (می گفتیم اطاق آبی) ، سر طویله از كف زمین پایین تر بود. آنقدر كه از دریچه بالای آخورها سر و گردن مالها پیدا بود. راهرویی كه به اطاق آبی می رفت چند پله
می خورد . اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاك دور نبود ، ما در این اطاق زندگی می كردیم. یك روز مادرم وارد اطاق آبی می شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می بیند ، می ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبی كوچ می كنیم ، به اطاقی می رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید ، تا پایان در این اتاق می مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهایانیسم جاوا است . به جای mordaها در جهات اصلی نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز می بینی "ترحم" در جنوب است. هیچ كس اطاق آبی را نكشت .
در بودیسم جای Lokapalaها را در جهات اصلی دیدم. رنگ آبی در جنوب بود. اطاق آبی هم در جنوب خانه ما بود . یك جا در هندوبیسم و یك جا در بودیسم. رنگ سپید را در شمال دیدم، اطاق پنجدری شمال خانه هم سپید بود . چه شباهتهای دلپذیری ، خانه ما نمونه كوچك كیهان بود ، نقشه ای cosmogoniqueداشت. در سیستم كیهانی dogonهای آفریقا ، جای حیوانات اهلی روی پلكان جنوبی است ، طویله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زیاد بود ، گنجی در كار نبود ، من همیشه برخورد با مار را از پیش حس كرده ام. از پیش بیدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. می دانم كه هیچ وقت از نیش مار نخواهم مرد.
در میگون ، یادم هست ، روی كوه بودیم ، در كمر كش كوه
می رفتیم. یك وقت به وجودم هشداری داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم ، آن كه جلو می رفت فریاد زد : مار. و یك بار دیگر ، در آفتاب صبح ، كنار دریاچه تار روی سنگی نشسته بودم . نگاهم بالای زرینه كوه بود ، از زمین غافل بودم ، به تماشا مكثی داده شد . پیش پایم را نگاه كردم : ماری می خزید و می رفت. كاری نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپیوندیم. یك mantra از آتار و اودا بخوانم. و یا بگویم : Nalla Pambou .
ادامه مطلب
رفته بودم سر حوض
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Night Skin |

















