داستان کوتاه : طوطیها از غصه دق میکنند
سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یک باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای
بلند. دیوارهای سیمانی بلندی که لبه آن را هم مانند دیوار برلین؛ سیم
خاردار کشیده بودند…. شبهای تابستان انتهای باغ که درست به سمت خانه ما بود
سینمای روبازی برپا میشد و جلوی آن؛ هم به ردیف صندلی میچیدند. کافی بود
که بروی توی پشت بام و تکیه بدهی لبه دیوار پشت بام و حوصله کنی و فیلمها
را با زبان روسی تحمل کنی…..
فیلمها همگی از دم جنگی بود؛ بچه که باشی از عشق و عاشقی بی خبـری! عشق در
آن سن یعنی مادر؛ دیگر حد آخرش پدر!. حالا که فکرش را میکنم؛ میبینم
اصلا عشق و عاشقی در کارشان نبود که هیچ محض رضای خدا؛ سگی – گربه ای – بچه
ای؛ هم نبود که در عالم بچگی بهش دل ببندی و بشینی با عشق پای
فیلمهایشان… فقط جنگ و جنگ و جنگ. آخرش که دیگه خوابمان میگرفت و پاها به
گز گز میافتاد؛ ولو میشدی روی تشکهای خنک که قبلا انداخته بودیم وسط
پشــت بــام و خواب آن خواب خنــک و پرستاره نازنین…
اما امان از وقتی که فیلم دیر شروع میشد و ایــن
روسها هم حالا نجنگ کی بجنگ.. توی خواب ناز بودی که این روسهای خیر ندیده
توی فیلم هی شلیک میکردند به هم….آن هم با آن اسلحه های دوران عهد
عتیقشان؛ پر سرو صدا و پر هیاهو. آن وقت بود که به جد و آباد آن کسی که
دوربین را به دست روسها رساند ناسزا و نفرین میفرستادی..
از عجایب این سفارت خانه؛ تنها این سینما نبود؛ مهمترین قسمت ماجرا طوطی ها
و کفتر چاهی ها و قمری های شاد و آزادی بودند که در این باغ روی درختهای
بلند و قدیمیزندگی میکردند.
وسطهای پائیز همه طوطیها جیغ کشان در باغ چرخ؛چرخی میزدند و بعد از چند
روز انگار که غزل خداحافظی خوانده باشند؛ باغ سوت و کور میشد و غیر از صدای
باد در برگهای باغ ؛ بق بقوی کفتر چاهی ها؛ و موسی کوتقی؟ گفتن های
سئوالی قمری ها؛ دیگر صدائی نمیشنیدیم… پدرم هر سال از بهار که میشد تا
تابستان؛ دلش برای این طوطی های خوش رنگ و زیبا که مادرم دائم برای آنها
در حیاط تخمـه آفتابگردان و گندم و برنج میریخت غش میرفت. گهگاهی از پنجره
اطاق آنها را به من نشان میداد و میگفت: نگاه کن آقاجون؛ ببین چه رنگی
دارند؛ چه سبزی؛ چه قرمزی؟؟ آقا جون خدا سنگ تمام گذاشته تو دمبهای فرفری
اینها!
پدر راست میگفت! من در زندگی تا این سال هم هنوز طوطی ندیدم که پرهای دمبش
بلند و فر خورده باشد. شاید نژاد خاصی بودند؛ صدای جیغشان هم وقتی دسته
جمعی ظهرهای تابستان در حیاط با هم بازی میکردند و دنبال هم میکردند بلند
تر از طوطی هائی بود که تاحالا دیده بودم.
